«xadذات انسانی طبیعت در وهلهxadی نخست فقط برای آدمی اجتماعی موجودیت دارد زیرا فقط در این جاست که طبیعت به عنوان پیوندی با سایر آدم ها – به معنای هستی او برای دیگری و هستی دیگری برای او – و به عنوان عنصرحیاتی واقعیت آدمی موجودیت می یابد؛ تنها در این جاست که طبیعت به عنوان بنیاد هستی انسانیِ خودِ او موجودیت می یابد؛ تنها در این جاست که آن چه برای آدمی هستی طبیعی اش شمرده می شود، به هستی انسانی او تبدیل می شود و طبیعت برای او انسانی می گردد. بدین سان جامعه همانا وحدت وجود آدمی با طبیعت- یعنی تجدید حیات واقعی طبیعت – است. طبیعت باوری انسان و انسان باوری طبیعت هردو جامهxadی عمل می پوشند»(xadدستنوشته های اقتصادی و فلسفی 1844، مالکیت خصوصی و کمونیسم: کارل مارکس)
مسالهxadی محیط زیست به ویژه از دههxadی تاکنون به صورت وسیعی طرح شده است و قالب جنبش زیست محیطی با پلاتفرم های مختلف سبز که هر یک از منابع گوناگون نظری(xadاز مسیحیت گرفته تا شرق گرایی و فمینیسم و به ویژه سوسیالیسم) تغذیه می کنند را به خود گرفته است. این جنبش با این تنوع ایدئولوژیک در شکل های مختلف از NGO ها گرفته تا احزاب را در بر می گیرد و بنابر گرایش های فکری با جنبش های دیگر هم پیوندی یافته است، برای مثال اکوفمینیستها در جنبش فمینیستی متحد خود را می یابند و هواداران بازگشت به طبیعت با جنبش سبک زندگی بوهمی(بوهمی گرایی) . با وجود منابع مختلف نظری این جنبش به صورت علی العموم در طیف چپ سیاسی قرار گرفته است و احزاب سبز خود را در دسته بندی های سیاسی، چپ محسوب می کنند و این ادعا تا اندازه ای نیز رنگی از واقعیت دارد(نمونه هایی نظیر حزب سبز آلمان با چهره هایی نظیر یوشکا فیشر یا حزب سبز آمریکا با شخصیتی نظیر رالف نیدر). اما جایگاه آن ها در طیف چپ سیاسی همواره در کنار چپ میانه(xadنزدیک به سوسیال دموکراسی رایج) بوده است. این جایگاه و نزدیکی به سوسیال دموکراسی رایج آن چنان تثبیت شده است که حتی در برزیل نسبت به جریان سوسیال رفرمیستی مثل حزب کارگران برزیل معتدل ترند و رقابت انتخاباتی آن ها با کاندیدای این حزب یعنی دیلماxadروسف به خوبی این را نشان داد.در واقع در برزیل در بین چپ میانه (xadحزب کارگران، حزب سوسیال دموکرات و حزب سبز)، حزب کارگران موضعی رادیکال تر و پایگاه اجتماعی فعال تری دارد. پرسشی که بلافاصله به ذهن خطور می کند این است که علت جایگاه سبزها در چپ میانه چیست؟ و سپس این پرسش مطرح می شود که موضع رادیکال و فراروندهxadی چپ نسبت به بحران زیست محیطی چه باید باشد؟
موضع سبزها دربارهxadی مسالهxadی محیط زیست علیرغم تمام تنوعات نظری حول یک محور مشترک است: نگاه به طبیعت به عنوان پدیده ای در خود. آن ها برای حفظ یا احیای این طبیعت مبارزه(xadفعالیت) می کنند. حال اینکه تبیین شان از بحران محیط زیست ناشی از خصلت سلطه گرانهxadی مردسالاری باشد یا به دلیل تجاوزات سرمایه به محیط زیست یا ناشی از دور شدن از سبک زندگی طبیعی(بوهمی) یا حتی به علت دور شدن از ارزش های طبیعی – الهی، در اساس همه طبیعت را به عنوان « طبیعت» می نگرند یعنی ابژه ای که ورای انسان(xadانسان اجتماعی) معنا می یابد و می خواهند که به این طبیعت برگردند یا آن را از خطر حفظ کنند. آن ها پیش فرض جدایی طبیعت و انسان را پذیرفته اند و می خواهند بین این دو پدیدهxadی xadجدا تعادل ایجاد کنند.
برای مثال می توان به نقدهای جو وستون(xadکه خود از سوسیالیست های هوادار بوم شناختی است) از سبزها رجوع نمود. جو وستون به سه زمینه در نقد از سبزها توجه نشان می دهد.
زمینه اول نقد زاویهxadی انتقاد سبزها به جامعهxadی موجود است که به جای سرمایه داری، صنعتگرایی و جامعهxadی صنعتی را آماج انتقاد قرارداده اند. در حقیقت سبزها در این نگاه از دو جهت به بیراهه می روند. جهت اول نقد نادرست صنعت که انگاره ای نوستالوژیک از جامعهxadی پیشاصنعتی را با خود به همراه دارد. جهت دوم آنکه نقد جامعهxadی صنعتی به جای سرمایه داری در حقیقت مناسبات سرمایه داری را پشت صحنه می برد و به جای استفاده سرمایه دارانه از صنعت که به مناسبات اجتماعی ارجاع دارد، به خود صنعت به عنوان محصول و نمود این مناسبات حمله می کند. این انحراف در بیراهه دوم سبزها که مورد نقد وستون است ریشه دارد و آن گرایش «xadپایان ایدئولوژی» در سبزهاست. سبزها خود را «xadفراسوی چپ و راست» می دانند و معتقدند که کار و سرمایه در فراایدئولوژی صنعتگرایی عجین اند و به همین دلیل با طرد تحلیل طبقاتی به سیاست تکثرگرایی مبتنی بر گروه های فشار متوسل می شوند. زمینهxadی سوم تعریف سبزها از «xadمحیط زیست» است. آنچه مورد نظر سبزها از محیط زیست است،«xadمحیط زیست پهنهxadای» است. یعنی محیط زیست به مثابهxadی طبیعت یا همان طبیعت غیرانسانی. در حالی که به تعبیر جو وستون:
«xadمسائلی که بیشتر آدم ها با آن ها روبرویند، به «xadطبیعت» هیچ ربطی ندارند: این مسائل به فقر و انتقال ثروت و منابع از مردم فقیر به اقلیت هم اکنون ثروتمندی از جمعیت زمین ارتباط دارند» و «xadنجات دادن بیشه ها به اندازهxadی توجه به مسائل مربوط به فقر، در جهت مقابله با سرمایه داری عمل نمی کند،وانگهی فقر برای سرمایه داری اهمیت تعیین کننده ای دارد و برای حفظ توازن قدرت در روابط بازاری باید باقی بماند.». در نهایت: xad«xadدر پشت تقریبا همه مسائل زیست محیطی، از مادی گرفته تا اجتماعی، آن چه که وجود دارد، همان فقر است»
به همین دلایل است که وستون جنبش سبز را جنبشی طبقه متوسطی می خواند، زیرا سیاست سبز« کوششی برای حفاظت از ارزش های – و نه صرفا مزایای اقتصادی- یک گروه اجتماعی است که سیاست بازاری سرمایه داری و تحلیل مادی اندیشانه مارکسیستی آن را طرد می کنند» و توان توده ای شدن را ندارد مگر آنکه از آن نوع مسائل محیط زیستی سخن گوید که توده های مردم از آن رنج می برند و این «xadبه معنای توسعهxadی شیوه های مفهوم بندی و بازنمود قضایای بوم شناختی است به نحوی که بیانگر آرزوهای جنبش طبقهxadی کارگر باشند»
همچنین دیوید هاروی نیز فرضیهxadی «xadمحدودیت های طبیعی» سبزها را مورد انتقاد قرار می دهد :
«xadاگر «xadمنابع طبیعی» را با به شیوهxadی مرسوم جغرافیایی در نظر گیریم، یعنی «xadبا ارزیابی های فرهنگی، تکنولوژیکی و اقتصادی عناصری که در طبیعت وجود دارند و به کاربستن آن ها برای هدف های خاص اجتماعی»، در آن صورت «xadکمیابی بوم شناختی» به معنای آن خواهد بود که اراده، شعور و ظرفیت دگرگون ساختن هدف های اجتماعی، شیوه های فرهنگی و ترکیب تکنولوژیکمان را نداریم و از قدرت تعدیل «xadطبیعت» بر وفق نیازهای انسانی بی بهره ایم» و به تعبیر فرانک ریچاردز: «xadتعداد آدم هایی را که یک قطعه زمین می تواند تأمینشان کند، طبیعت تعیین نمی کند، بلکه نوع جامعه ای که این آدم ها را سازمان می دهد، تعیین کنندهxadی این تعداد است»[1]
از همین نقد می توان به طرح موضع رادیکال زیست محیطی رسید. سرآغاز خلق، نفی است. و مانع طرحی نوxadدرxadانداختن و اتخاذ سیاست به تعبیر لنین: «xadوحدت بی تمایز» است.
اولین اصل در سیاست زیست محیطی رادیکال ، طرح «وحدت دیالکتیکی انسان و طبیعت» است. با این اصل می توان به مقابله با پیش فرض سبزِ« جدایی طبیعت انسانی و غیرانسانی» و ادراک نادرست «xadطبیعت» به مثابهxadی یک پهنهxadی جدا و مستقل رفت. به تعبیر مارکس در دستنوشته های اقتصادی و فلسفی 1844:«xadطبیعت پیکر غیراندام وار انسان است. یعنی تا جایی که پیکر انسانی نیست. انسان با تکیه بر طبیعت زندگی می کند- به این معنا که طبیعت پیکر اوست، و با آن همواره باید در حالت تبادل مدام باشد تا نمیرد. اینکه زندگی فیزیکی و معنوی انسان با طبیعت گره خورده، به معنای آن است که طبیعت با خود گره خورده زیرا انسان جزئی از طبیعت است» و همچنین در گروندریسه:« زمین طبیعت غیراندام وار فرد زنده است... همانطور که سوژهxadی کار کننده طبعا به عنوان فرد، موجود طبیعی، ظاهر می شود- در نتیجه نخستین شرط عینی کارش همچون طبیعت، زمین و چون پیکر غیراندام وارش ظاهر می شود».
این وحدت اصلی بدیهی و تاریخی است اما آنچه جای بحث دارد جدایی و بیگانگی بین انسان و طبیعت است:
«xadوحدت انسان های زنده و فعال با شرایط طبیعی و غیراندام وار مبادلهxadی متابولیک شان با طبیعت و از این رو تصاحب طبیعت، نیازی به توضیح ندارد و نتیجهxadی فرایند تاریخی است؛ در عوض جدایی بین این شرایط غیراندام وار هستی انسانی و این هستی فعال یعنی آن جدایی که کاملا در رابطه با کار مزدبگیری و سرمایه وضع شده است، نیاز به توضیح دارد».(سرمایه، کارل مارکس)
نقطهxadی کانونی وحدت انسان و طبیعتxad، کار و نیازهای انسانی است:
«xadکار پیش از هر چیز یک فرایند است... که به مدد آن انسان از طریق اعمال خویش، ساز و کار بین خود و طبیعت را تحت تاثیر قرار می دهد و تنظیم و کنترل می کند... فرایند کار شرط کلی برای کنش متقابل متابولیک بین انسان و طبیعت است، شرط پایدار تحمیلی طبیعت بر وجود انسان است»(xadسرمایه، کارل مارکس)
«xadنخستین فرض تاریخ انسان بی تردید وجود افراد انسانی زنده است. به این ترتیب، نخستین نکته ای که باید تعیین شود ساختار فیزیکی این افراد و در نتیجه رابطه شان با بقیهxadی طبیعت است.. تمامی نوشته های تاریخی باید از این پایه های طبیعی و تغییراتشان در طول تاریخ از طریق کنش های انسان ها آغاز شود»(xadایدئولوژی آلمانی، کارل مارکس، فردریش انگلس)
و این نیازها دگرگون شونده اند:
«xadنه تنها شرایط عنی در عمل بازتولید تغییر می کند، مثلا دهکده شهر می شود، زمین بکر به مزرعه ای پاک شده تبدیل می شود و غیره، بلکه تولیدکنندگان نیز کیفیت های جدیدی در خودشان به وجود می آورند، خود را در تولید تکامل و تغییر می دهند و قدرت ها و ایده های جدید و نیز شیوه های تبادل جدیدی را کسب می کنند؛ نیازهای جدید و زبان جدید»(xadگروندریسه، کارل مارکس)
«xadگرسنه گرسنه است اما گرسنه ای که گوشت پخته را با کارد و چنگال می خورد و ارضاء می شود از گرسنه ای متفاوت است که گوشت خام را به کمک دست و ناخن و دندان می بلعد»( گروندریسه، کارل مارکس)
ولی این تکامل نیازها با محدودیت کاربرد سرمایه دارانهxadی طبیعت در تعارض قرار می گیرد و سرمایه علی رغم خصلت انقلابی خود در زدودن نوستالوژی بدوی به طبیعت در تأمین نیازها و در رابطه با طبیعت دچار بحران می شود:
« همانطور که تولید xadبرپایهxadی xadسرمایه از یک سو کار تولیدی صنعتی در مقیاس جهانی ایجاد می کند... و از سوی دیگر نظامی عمومی از بهره کشی از کیفیت های طبیعی و انسانی می آفریند، یعنی نظام بهره برداری عمومی که از علوم و نیز تمامی کیفیات جسمانی و معنوی به نفع خود استفاده می کند. به نظر می رسد که هیچ چیز فی نفسه بالاتر یا به خودی خود موجهی خارج از این دایرهxadی تولید و مبادلهxadی اجتماعی وجود ندارد. بدینسان، سرمایه جامعهxadی بورژوایی و تصاحب جهانی طبیعت و نیز شبکهxadای را می آفریند که تمامی اعضای جامعه را در بر می گیرد. این است تأثیر تمدن آفرین عظیم سرمایه؛ سرمایه به چنان سطحی از توسعهxadی اجتماعی می رسد که تمامی مراحل پیشین در مقایسه با آن حکم تحولات صرفا محلی را دارند که هنوز مقید و وابسته به کیش طبیعت اند. برای نخستین بار، طبیعت به ابژه ای برای نوع بشر، به چیزی صرفا سودمند تبدیل می شود و دیگر به عنوان قدرتی برای خود شناخته نمی شود؛ کشف نظری قوانین خودمختار آن صرفا در حکم تدبیر و نیرنگی برای انقیاد طبیعت از نیازهای انسان، خواه به عنوان ابژهxadی مصرفی، خواه به عنوان وسیلهxadی تولید است. سرمایه با این گرایش از مرزهای ملی و پیشداوری های موجود و نیز آیین های پرستش طبیعت فراتر می رود و به همهxadی خشنودی های سنتی، محدود و از خودراضی از نیازهای کنونی و بازتولید شیوه های قدیمی زندگی پایان می دهد. سرمایه همهxadی این ها را درهم می شکند و خود آن دستخوش انقلابی مداوم می شود که درهم شکنندهxadی تمامی موانع گسترش نیروهای تولیدی، توسعهxadی نیازهای بشری، تحول همه جانبهxadی تولید، بهره کشی و بهره برداری و مبادلهxadی تمامی نیروهای طبیعی و معنوی است. اما سرمایه گرچه حد و مرز را مانعی تلقی می کند که باید از آن به صورت ذهنی فراxadرفت، به هیچ وجه به معنای آن نیست که در واقعیت هم بر آن غلبه می کند؛ از آنجا که هرکدام از این موانع با سرشت سرمایه در تضاد است، تولید سرمایه داری دستخوش تضادهایی می شود که دائما رفع ولی پیوسته تجدید می شوند.»(xadگروندریسه، کارل مارکس)
در حقیقت ، بازسازماندهی اجتماعی مناسبات کار و بازتوزیع منابع و ثروت و سهم از ارزش تولیدی در جهت تأمین همگانی نیازهای انسانی چهارچوب بازسازی وحدت انسان و طبیعت و کلید حل معضلات زیست محیطی است. سرنگونی نظمی که مبنایش سود است و می توان آن را چنین ترسیم نمود که«دنیا پس مرگ ما چه دریا چه سراب! شعار هر سرمایه دار و هر کشور سرمایه داری است» غایت سیاست محیط زیستی رادیکال باید باشد. نظمی که در آن همه چیز( انسان و طبیعت) به کالا بدل می شوند و هرچیزی وقتی سودمند است، مفید هم هست، کار مولد در این نظام نه برمبنای نفع اجتماعی که بر مبنای سود سرمایه تعیین می شود و به همین جهت تولید تسلیحات یا دخانیات ، کار مولد است زیرا سودمند است. سود برمبنای افزایش زمان کار تا هر جایی که ممکن است و کاهش دستمزد و معیشت کارگر تا هرجا که مقدور است و افزایش شدت کار تا جایی که کارگر بتواند با ماشین همراه شود ، پدید می آید.
این نظم سودمبنا بر کالایی کردن فضا،xad جدایی انسان از زمین، مداخله در ریتم زندگی روزمره و انسان زدایی از فضا استوار است. از نمونه های آن می توان به حاکمیت اتومبیل بر انسان ها در شهر، حاکمیت ساختمان ها بر انسان ها در شهر، حاکمیت مصرف بر فضاهای شهری و تبدیل انسان ها به مصرف کنندگان منفعل فضا و کالاها، خصوصی سازی و کالاشدن فضاها و خدمات عمومی شهری، جداسازی اجتماعی فضاها(حاشیه ها و زاغه ها و گتوهای تهی دستان و حومه های مجلل و ویلایی ثروتمندان)، قابلیت خرید حق آلوده کردن محیط زیست و ... اشاره کرد.
شهر مکان سرمایه است و مناسبات شهری بازنمود فضایی مناسبات سرمایه است. دگردیسی در این مناسبات به شکلی عالی تر(xadنه عقب تر و به سوی نوستالوژی روستایی که با انواع طرح های زینتی باغشهرها نمود یافته اند) که در آن انسان اجتماعی شده، تولیدکنندگان همبسته و مردم شهر(پرولتاریای شهری) بتوانند حق به شهر را به دست آورند و شهر را به مثابه اثری هنری که زیبایی را در زندگی شان(xadو نه فقط به صورت تصاویر یا عبارات یا نواهای فراروی شده و منتزع از زندگی و بر فراز سر انسان) بازسازی کنند. از این طریق است که بین انسان، نیازهای انسانی، کار انسانی و طبیعت وحدت دوباره برقرار می شود،وحدتی که از وحدت بدوی آن تکامل یافته تر است. به تعبیر هانری لوفور، فیلسوف شهر: « نباید درپی بازسازی شهر کهن بود، مگر با ساختن یک شهر نوین بر بنیان های جدید،باابعاد و معیارهای دیگر، در جامعه ای دیگر. قاعده این است: نه عقب گردی (به شهر سنتی)می تواند در کار باشد، نه پروازی شتاب زده بسوی انبوهه ای بی کران و بی شکل.»(حق به شهر، هنری لوفور، ترجمه کمال اطهاری)
راه تحقق این جامعهxadی نوین نه شبه حقِ «حق به طبیعت» که نوستالوژیایی یا لوکس است که «حق به شهر» به عنوان حقی جهت بازسازی امروز برای فرداست. راه حل نه بازگشت به عقب و نه گریز بلکه مبارزه در امروز برای فرداست. کشف و پرورش بذرهای جامعهxadی نوین در اکنون.
«در چند سال اخیر و تااندازه ای با شگفتی، حق به طبیعت به یمن فراغت خواهی به پراتیک اجتماعی وارد شده، راه خودرا با اعتراض های روزمره علیه سرو صدا، فرسودگی، فضای پرتراکم شهر (گویا شهرها می گندند یا می ترکند) گشوده است. چه سیحت شگفت انگیزی! طبیعت به ارزش مبادله و کالا مبدل گشته است، تا خرید و فروش شود. این "طبیعی بودن" که ساختگی و کاسب کارانه است، با فراغت خواهی تجارتی، صنعتی شده و سازمان یافته نابود گشته است. "طبیعت" ، یا آن چه بجایش نهاده اند، و به جای مانده آن، به اردوگاه فراغت طلبان، به مکان های مجزایی برای لذت و بازپروری "خلاقیت" بدل می شود. ساکنان شهری، شهرهایشان را با خود حمل میکنند حتا اگر برنامه هایشان راجا گذاشته باشند. روستاهای مستعمره آنها ماهیت، سیما و جذابیت دهقانی را از دست داده اند. شهری، روستایی را تاراج کرده است: این روستای شهرزده علیه سامان روستایی اش برخاسته است، نمونه ای بارز از مصیبت سنگین سکونت زدایی، سکونتی بدون سکونتگاه. آیا چنین نیست که حق به طبیعت و به روستا به نابودیشان می انجامد؟
در مقابل این شبه حق، حق به شهر همانند فریاد و طلب است. این حق به آرامی از میان کژراههای شگفت آور نوستالوژی و توریسم، راه بازگشت به بطن شهر کهن، و کانون های موجود و اخیرا توسعه یافته رامیجوید. دعوی طبیعت و خواست لذت بردن از آن جایگزین حق به شهر شده است. حق به شهر به مثابه گرایشی به گریز از شهر انحطاط یافته و نوسازی نشده، زندگی شهری خودبیگانه با حضور آخرین زندگی واقعی، بطور غیر مستقیم خودراتبیین می کند. نیاز و"حق" به طبیعت،حق به شهر را نقض می نماید، بدون آن که بتواند حذفش کند. این بدان معنا نیست که ضرورت ندارد فضاهای وسیع "طبیعی" راحفظ کنیم).
حق به شهر را نباید چون حق یک دیدار ساده یا بازگشت به شهرهای کهن بدانیم،این حق را تنها باید به مثابه دگرسانی و نوشدگی حق به زندگی شهری تعریف نماییم. مشکل این نیست که چرا بافت شهری، پهنه روستا را محصور کرده و از زندگی دهقانی چه باقی مانده است، اگر که"شهر" یعنی مکان روبرو شدن، تقدم ارزش مصرف، نقش بندی فضا درزمانی که به رتبه ابر منبعی میان منابع دست یافته باشد، مبنای ریخت بندی خود و تحقق مادی- عملی اش رابیابد.آن چه برای نظریه ای منسجم برای شهر وجامعه شهری لازم است، بهره بردن از ذخایر علم و هنر است. تنها طبقه کارگر می تواند کارگزار، عامل اجتماعی یا پشتیبان این تحقق باشد. در این جا نیز همچون یک قرن پیش انکار وتردید میکند، با چنین موجودیتی، استراتژی طبقه جهتی خلاف آن دارد. همانند یک سده پیش ، هرچند با شرایطی جدید، او منافع کل جامعه و مقدم برهمه ساکنان را ( با غلبه بر خواسته های آنی و سطحی ) گرد هم می آورد. چه کسی می تواند انکار کند که دیگر المپ نشینان بورژوازی جدید،سکونت گزین نیستند. آنها از یک گراند هتل به گراند هتل دیگر، یا از یک قصر به قصر دیگر می روند، بر یک ناوگان یا کشور از یک قایق تفریحی فرمان می رانند. آنها همه جایی و هیچ جایی اند. به همین دلیل است که آنها مردم را به جادوی زندگی هر روزه گرفتار میکنند. آنها زندگی هر روزه را به عرش می برند، طبیعت را تملک می کنند و بدست پاسبانان برای قلب کردن فرهنگ می سپارند. به رغم آن چه جوانان، دانشجویان و روشنفکران، صفوف کارگران یقه سفید یا آبی، مردم شهرستانی، انواع مختلف مستعمره ها و نیمه مستعمره ها دچار آنند،آیا لازم است بطور مبسوط از کسانی سخن بگوییم که تخته بند زندگی روزمره ای شده اند که با زبدگی سازمان یافته است؟ آیالازم است از مسخرگی و مصیبت غیر تراژیک سکونت زدایی، از مسکن حومه ای و از مردمی که در گتوهای مسکونی،در مراکز پوسیده شهرهای قدیمی و در شهر گسترنده ای که پنهانشان ساخته سکونت دارند، نمایان سازیم ؟ کافی است یکی چشمان دیگری را برروی شناخت زندگی روزمره کسی باز کند که از مسکن خود به ایستگاهی، دور یا نزدیک، می شتابد تا خود را در ترن زیرزمینی بچپاند و به دفتر یا کارخانه برسد؛غروب همان راه را بازگردد، به خانه برود تا برای شروع تکراری روزی دیگر نیرویش را باز یابد. تصویر این مصیبت عمومی را نمی توان بدون تصویر "رضایت خاطرهایی" نشان داد که پنهانش میکنند و ابزار فریب و فراموشی اش را می سازند.»(حق به شهر، هنری لوفور، ترجمه کمال اطهاری)
مشکل دست اندازی شهر یا صنعت به «xadطبیعت» نیست، و اصولا مشکل مربوط به «طبیعت» نیست. تخریب «طبیعت» نتیجهxadی تبعی قربانی شدن شهر توسط سرمایه است. نتیجهxadی شهری شدن سرمایه دارانه که تیغی است دولبه، هم امکان گسترش سرمایه بوده است و هم مکان دفن آن است. باززنده سازی شهرxad، فضایی کردن کالاها و خدمات (در مقابل فرایند کالایی کردن فضا و خدمات عمومی)، رهایی زندگی روزمره از طریق اتکای آن بر «بودن» به جای «داشتن»(به تعبیر اریک فروم)، تسخیر و تولید فضا و برقراری کنترل دموکراتیک و مستقیم مردم بر شهر و اولویت های توسعهxadی شهری و سمت و سوی آن از طریق بودجه ریزی مشارکتی ابزارهایی هستند که می تواند از طریق جنبش«xadحق به شهر» یعنی جنبش کارگران و زحمتکشان و تهی دستان شهری به سرنگونی نظمی بی انجامد که طبیعت برایش ابژهxadی سودآوری است. سرنگونی که مبتنی بر طرح برنامه و بدیل است و نه صرفا رخدادِ نفی.[2] سرنگونی ای که در آن به تعبیر زنده یاد فریدون فرخزاد: «xadفردایمان نه مثل دیروز، نه مثل امروز، بلکه باید مثل فردا باشد»
[1] برای بررسی نقدها به جریانات سبز به کتاب « فلسفه و اندیشه سیاسی سبزها» اثر اندرو دابسون، ترجمه محسن ثلاثی،نشر آگه، رجوع شود.
[2] هنری لوفور « حق به شهر» را در واکنش به جنبش می 68 فرانسه مطرح نمود. لوفور با آنکه با این جنبش بسیار احساس نزدیکی می نمود و با جریانات موثر بر آن از جمله موقعیت گرایان دارای ارتباط تنگاتنگ بود، اما این نقد را مطرح نمود که نمی توان صرفا به نفی وضع موجود در یک رخداد به رهایی دست یافت و برای آن باید برنامه داشت. برنامه ای که لوفور پیش روی جنبش های اجتماعی رادیکال آن دوران گذاشت «حق به شهر» بود که اکنون نیز توسط اندیشمندانی مانند دیوید هاروی احیاء شده است و در قانون اساسی برزیل به عنوان یک حق پذیرفته شده است و جنبه هایی از این حق در برزیل مورد عمل واقع شده است(از جمله بودجه ریزی مشارکتی)
برچسب: راه طبیعی از بین بردن موهای زائد,راه طبیعی از بین بردن جای جوش,راه طبیعی از بین بردن خال,راه طبیعی از بین بردن شپش,راه طبیعی از بین بردن خال صورت,راه طبیعی جلوگیری از بارداری,راه طبیعی جلوگیری از زود انزالی,راه طبيعي جلوگيري از بارداري,راه طبیعی پیشگیری از بارداری,راه طبیعی جلوگیری از ریزش مو,
نویسنده: مهتاب احمدی